عکس و مترسک
حاصل عشق مترسک به کلاغ،مرگ یک مزرعه است....(جواد باقری)
به سایت ما خوش آمدید

ماه از پنجره کوچید
بهار از درخت
گوزن از قصه
و شعری که می‌گفتم
دیگر ادامه نیافت
همه چیز تمام شد
سوار قطار شدی و رفتی
حالا باید
در شهری دور باشی
در قلب من چکار می‌کنی !؟
                                                                 رسول یونان



موضوع مطلب :

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۳:٢٢ ‎ب.ظ

دستم 
به سمت تلفن می‌رود و بر می‌گردد
مانند کودکی 
که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز 
برای مهمان‌هاست ..
                                                          سارا محمدی اردهالی



موضوع مطلب : سارا محمدی اردهالی

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۳:۱٢ ‎ب.ظ

درست مثل فنجان قهوه
که ته می‌کشد
پنجره
کم‌کم از تصویر تو
تهی می‌شود
حالا
من مانده‌ام و
پنجره‌ای خالی و
فنجان قهوه‌ای
که از حرف‌های نگفته
پشیمان است 

                                                                گروس عبدالملکیان



موضوع مطلب :

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۳:٠٦ ‎ب.ظ

یک اشتباه و یک‌دهه در خود فرو شدن
با نیش‌خند آینه‌ها روبرو شدن

این سهم یا سزای تو، اما، جزای من
محکوم تا همیشه‌ی راز مگو شدن

حتی به رستخیز زبان وا نمی‌کنم
آسوده باش، نیست مرامم دورو شدن

ده سال با دروغ تو خوش بود حال من
حالا چه سود می‌بری از راست‌گو شدن

ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه‌چین
آسان که نیست شاعر چشمان او شدن!
                                                                         محمدعلی بهمنی



موضوع مطلب : محمدعلی بهمنی

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۳:٠٤ ‎ب.ظ

امسال بهار فهمیدم 
با تقدیر نمی شود درافتاد
و با نگاه تو نمی شود درافتاد
و با آمدنت نمی شود درافتاد
این که در آغوش تو خوابت را می بینم
یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی ؟
امسال بهار فهمیدم 
وقتی کنار هم راه می رویم
بارانی از شکوفه های شکوه بر سرمان می بارد 
امسال بهار ، برگ معجزه را از این عشق تغزلی
نشانت می دهم گل من
و برگ برنده را از نگاهت می دزدم
امسال بهار هزاره ی عشقم را با تو جشن می گیرم
و برای بودنت می میرم 

عباس معروفی



موضوع مطلب : عباس معروفی

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ

در آنسوی دنیا زاده شده بودی
دور بودی
مثل تمام آرزوها
و ریل ها
در مه زنگ زده بودند
هیچ قطاری حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسیدم
من به حرفی تازه در عشق نرسیدم
و در ادامه خواب های من
هرگز خورشیدی طلوع نکرد

رسول یونان



موضوع مطلب :

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ٢:٥٦ ‎ب.ظ

امیدوارم یادت باشد

آن عصر زرد را

که آبی سیر تنت سبزم کرد

تو در آغوش ایوان بودی

و من به درز تمام دیوارها می خندیدم.

میخواستم تمام پله ها باشم

تمام ستون ها،

ایوان.

شب کبود رسید

کمرنگ شدی

و بوق آخرین ماشین هم بیدارم نکرد.

صبح درز تمام دیوارها را گرفته بودند

پشت هیچ کدامشان نبودی.

"بهار نود و چهار"



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ٢:٠٧ ‎ب.ظ

باران نبوده ام

که بر تو ببارم

یا باد...

که از گونه هایت بگذرم،

چقدر به تو می آیم،

در عکسی که کنار تو نیستم.

 

"سوسن میهن خواه"



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ :: ۸:٢٩ ‎ق.ظ

گلوله تفت میدهند

برای شب نشینی هایشان

زنان جنگ

 

پاییز۹۳



موضوع مطلب : زنان جنگ

دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ :: ٧:۳٠ ‎ب.ظ
بی خیالِ آن سیبِ کالِ کرمو
بیا برایت انار دانه کرده ام
یک پلانِ این پاییز
به تمامِ سکانس های تنبلِ آن تابستان می ارزد
انارها رسیدند و
از تو هیچ خبری نیست...

- علیشاه مولوی


موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ

شب خیابان مثل من است
هر از چندی
خاطره‌ای بی‌احتیاط می‌گذرد
دلم یک تصادف جدی می‌خواهد
پر سر و صدا
آمبولانس‌ها سراسیمه شوند
و
کار از کار بگذرد !
                                                            سارا محمدی اردهالی



موضوع مطلب :

جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ :: ٩:۱٥ ‎ب.ظ
اگر مرا دوست نداشته باشی

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

" رسول یونان"


موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ

عطرها
بی رحم ترین پدیده های رویِ زمین اند
بدونِ آن که بخواهی
تو را تا قَعرِ خاطراتی می برند
که برای فراموشی آنها
تا پای غرور جنگیدی..

-آنا گاوالدا

 

پ.ن:
عکس مربوط است به فیلم زیبای"بوی خوش زن" با بازیِ  "آل پاچینو"



موضوع مطلب : آنا گاوالدا / آل پاچینو / بوی خوش زن

شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٤:۳٤ ‎ب.ظ

 

عاشقان گیاهانند
که ریشه هایشان فرو رفته است
در کفِ دست من
در استخوان کتفِ تو 
در جمجمه ى شکسته ى من
و این خاطرات من و توست
که توت مى شود یک روز
انار مى شود گاهى
که دیروز انگور شده بود
که فردا زیتون و تلخ

"بیژن نجدى"



موضوع مطلب : بیژن نجدى

جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ

عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها،

مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند...

"سجاد رشیدی پور"


http://a-walk.blogfa.com/ 



موضوع مطلب : "سجاد رشیدی پور"

شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ



موضوع مطلب : استاد لطفی

جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ

بیا قدم بزنیم
من با تو،
تو
با هرکه دلَت خواست!
فقط
بیا قدم بزنیم.

"رضا کاظمی" 

 



موضوع مطلب : رضا کاظمی

شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!


"اصغر معادی"



موضوع مطلب : اصغر معادی

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ :: ۸:٤٦ ‎ق.ظ

به تکه سنگی می ماند عشق
برش می داری
که به پنجره خانه اش بکویی
زیرا در ِخانه اش زنگ ندارد
و اتاقش از در دور است
یک سنگ است عشق
هنگامی که به سمت پنجره پرتابش می کنی
نگرانی
که نکند پنجره را بشکند
و معشوقت را زخمی کند

یک سنگ است عشق
پرتابش می کنی
زیرا چاره ای نداری
و نگرانی
زیرا چاره ای نداری

عشق
بیچارگی ست
"علیرضا روشن"

 



موضوع مطلب : "علیرضا روشن"

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ

رفتن
پا نمی خواهد
مثل من
که از دست
رفته ام...

(حمید امجدی)



موضوع مطلب : حمید امجدی

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ



موضوع مطلب : خانه تکانی

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ

برای زنم گردنبندی از فیروزه گرفتم
و دستبندی فیروزه از نیشابور،
حالا آسمان نمیداند بر سینه اش باشد یا بر مچ دستش ،
به هر حال این مشکل آسمان است.

"غلامرضا بروسان" 




ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ :: ٢:٤٩ ‎ب.ظ

وضعیت خوبی ندارم
مرا ببخش!
دستم از اشیا رَد می‌شود
رَد می‌شود از تلفن
فراموشت نکرده‌ام
فقط کمی...
کمی،
مُرده‌‌ام!


"رسول یونان"




موضوع مطلب : رسول یونان

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:۱۳ ‎ق.ظ

......صف در عربی به معنای "کلاس"است 
و ما که برای هر چیزی صف میبندیم ،باید انسانهای بسیار با کلاسی باشیم
و در واقع باید در مجامع بین المللی مارا به عنوان انسانهای با "کلاسی" بشناسند
و به همین دلیل دستبوس دوستانی هستیم که این صفها(کلاسها) را سالهاست برایمان تدارک میبینند.

"بحشی از متن اندر وصف صف"
"جواد باقری"



موضوع مطلب :

دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ :: ٢:٥٩ ‎ب.ظ

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت 
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت...

"سعیدحیدری"



موضوع مطلب : سعیدحیدری

دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ٩:٢٧ ‎ق.ظ

آنقدر شاعر هستم 
که وقتی می گویند :
نیرنگ 
بگویم :
نی رنگ
رنگ _ نی
جنوب
شرجی
خیزران
قهوه ای 
چشم هات
لیقه 
دوات 
تعلیق 
نستعلیق 
.
و همینطور دوره ام می کنند کلمات
تا فراموشم شود
دورم زده ای !
( آرش ناجی )



موضوع مطلب : آرش ناجی

شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ

کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون...!

" شفیعی کدکنی "



موضوع مطلب : " شفیعی کدکنی "

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ


یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت


خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت


از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم

زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت


پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت

در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت


لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت


عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت


از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان

ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت


-----------------------------------------------
دوستان عزیزی که به موسیقی سنتی علاقه دارین، حتما آلبوم زیبای" تحـــــــــریر خیال" رو با صدای زنده یاد" ایرج بســــــــــــــــطامی"  گوش بدین و به معنای واقعی لذت ببرین... 



موضوع مطلب : علی آذرشاهی(آتش)

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ :: ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ

عبور میکنی از خواهش تنی که منم
قطار هستی در راه آهنی که منم

به قله های مه آلود چشم دوخته ام
منی که دفن شدم زیر بهمنی که منم

تو را نمی یابم هرچه پیش می آیم
طلای گم شده در قعر معدنی که منم !

جهان چقدر شبیه سیاه چال شده
به نور زل بزن از پشت روزنی که منم

کنار آینه می ایستم دوئل بکنم
بدون اسلحه با مرد دشمنی که منم



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : سعید حیدری

جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢ :: ٩:٥۸ ‎ب.ظ

قیل و قال ابرها تمام شد،
ناودان ولی هنوز
حرف برای گفتن داشت!

(احسان پرسا)



موضوع مطلب : احسان پرسا / ناودان / ابرها

دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٥٧ ‎ب.ظ

 

در نور شمع
زن‌تری،
در آفتاب صبح که چشم باز می‌کنی،
فرشته‌تر

و من
بین این دو زیبایی باشکوه،
عاشقانه آونگ شده‌ام



موضوع مطلب : عباس معروفی

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ


روز به روز

بیشتر دلش شور می زند
دریاچه ارومیه!

(رضا یاراحمدی)



موضوع مطلب : دریاچه اورمیه

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٤٧ ‎ب.ظ

خیال نکن
اگر برای کسی
تمام شدی
امیدی هست،

خورشید
از آنجا که غروب می کند
طلوع نمی کند...

"دکتر افشین یداللهی"



موضوع مطلب : دکتر افشین یداللهی

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ

امروز

پرنده و من

دوستان خوبی شده ایم

پیش از آنکه هردویمان

پرواز کنیم

یکی به ابرها

و دیگری

به خاک



موضوع مطلب : لیلا فرجامی

چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ :: ٧:۳٤ ‎ب.ظ

شادی،

دکمه های  پیرهنم بود 

بخشیدی به من تا در سرما نلرزم

آنجا که دندان قروچه ی بادها بود

وقتی تو نبودی .


"شمس لنگرودی" 



موضوع مطلب : شمس لنگرودی

یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ :: ٩:٠۳ ‎ب.ظ

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو
هر چه هست فراموش می کنم...!



" استاد فریدون مشیری "



موضوع مطلب : فریدون مشیری

شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ

انسان‌هایی بودیم
که به پاک کردن
عادت داشتیم

ابتدا اشک‌های‌ مان را
پاک کردیم
سپس یکدیگر را

ایلهان برک
مترجم‌ : سیامک تقی زاده



موضوع مطلب :

جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۳٧ ‎ب.ظ

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه
است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد

شاملو

(21 آذر زاد روز بزرگمردی اینچنین گرامیباد)




موضوع مطلب : شاملو

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ

اگر تو نبودی عشق نبود

همین‌طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی
برای خاموش کردن بی‌حوصلگی‌ها

اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو ...

رسول یونان

 



موضوع مطلب : رسول یونان

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۸:۱۸ ‎ب.ظ

"تو" با "افق"

"توافق" می شوی

"من"با "افق"

"منافق" !

می بینی ؟

حتی در بازی با کلمات هم

تو از من بهتری !

( آرش ناجی )



موضوع مطلب : آرش ناجی

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ بر می‌گردد

پسرش نیست .

" مایاکوفسکی"



موضوع مطلب : مایاکوفسکی

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ

بگو چکار کنم ؟
با فلفلی که طعم فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چه کار کنم ؟
وقتی شادی به دُم بادکنکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است
                                                                       

   غلامرضا بروسان



موضوع مطلب : غلامرضا بروسان

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ :: ۱:٠٥ ‎ق.ظ

روی پوست آهکی دیوار
با ذغال نامت را نوشتم
یک کشتی کشیدم
ماهی‌ها را کنارش چیدم
کشتی تو را سوار کرد
و با خود برد
به همه آبی‌ها تف کردم
دریا را پاک کردم
به هم زدم .
                         
 
     اکتای رفعت

  برگردان: حامد رحمتی



موضوع مطلب : اکتای رفعت

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:٤۸ ‎ب.ظ

اگر می‌خواهی نگه‌ام داری دوست من
از دستم می‌دهی
اگر می‌خواهی همراهی‌ام کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما هم‌بستگی از آن‌گونه می‌روید
که زندگی ما هردو تن را
غرق در شکوفه می‌کند ...
                                                   

             مارکوت بیگل
         برگردان احمدشاملو



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٦ ‎ب.ظ

ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻦ ﻭ
ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﺪ ...
                                                                              ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺑﻮﮐﻮﻓﺴﮑﯽ



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٢ ‎ب.ظ

در حالی که سخت به تو فکر می‌کردم
سوار اتوبوس شدم
و 30 سنت کرایه دادم
و از راننده خواستم دو نفر را حساب کند
پیش از آن‌که
متوجه شوم
تنهایم
                                                                      ریچارد براتیگان



موضوع مطلب : ریچارد براتیگان

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۳٦ ‎ب.ظ

مردها وقتی عاشق می‌شوند ،
به دنیا می‌آیند.
و زن‌ها
عاشق که می‌شوند، می‌میرند !
                                                                      ویسواوا شیمبورسکا



موضوع مطلب : ویسواوا شیمبورسکا

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ

 

درخت که می شوم

                        تو پائیزی !

کشتی که می شوم

                       تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

                       و راحت حرفت را بزن !

 

گروس عبدالملکیان



موضوع مطلب : گروس عبدالملکیان

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱۳ ‎ب.ظ

کاش سرم را بردارم

و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم و قفل کنم

در تاریکی یک گنجه‌ی خالی...

روی شانه‌هایم

جای سرم چناری بکارم

و برای هفته‌ای در سایه‌اش آرام گیرم

ناظم حکمت



موضوع مطلب : ناظم حکمت

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ۳:٥٠ ‎ب.ظ

می‌خواستم جهان را

به قواره‌ی رویاهایم در آورم

رویاهایم

به قواره‌ی دنیا در آمد .

شمس لنگرودی



موضوع مطلب : شمس لنگرودی

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ۳:۳٧ ‎ب.ظ
شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی


گروس عبدالملکیان
از مجموعه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا»

 



موضوع مطلب : گروس عبدالملکیان

شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ

دستم را زیر سرم می گذارم
و به خواب میروم
من و دستم هر شب خواب تو را می بینیم
عزیزم
ما حتما عاشق همیم


که این همه از هم دوریم

"غلامرضا بروسان"



موضوع مطلب : غلامرضا بروسان

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!! 

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی ↓

به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت! 

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

 

 

از :سید مهدی موسوی

 



موضوع مطلب : سید مهدی موسوی

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۸:٥٧ ‎ب.ظ

عشق ِ من
گودالی‌ست که از درختی مانده است
رایحه‌ای‌ست که از عطری
جایی‌ که از زخمی
عشق ِ من
نیست

" علیرضا روشن"



موضوع مطلب : علیرضا روشن

سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ :: ٢:۱٧ ‎ب.ظ

تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست
ده‌ها کتاب می‌شود
اما تمام چیزی که در دلم  هست
فقط دو کلمه است
دوستت دارم.

ویکتور هوگو




موضوع مطلب : ویکتور هوگو

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ

زودتر از من بمیر
یک کم زودتر
از من
تا تو اویی نباشی که مجبور است
راهِ خانه را تنها برگردد

راینر کُنسه

http://negahivayadi.blogfa.com/



موضوع مطلب :

شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ



موضوع مطلب : احمدرضا احمدی

جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:٢۱ ‎ب.ظ



موضوع مطلب : علیرضا روشن

دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:٥۸ ‎ق.ظ
چشمت تفنگ است
و نگاهت
گلوله ایی
تو
قلبی را نشان رفته ایی
خطا حتی اگر کنی
...
هدف به سمت تیر تو پرتاب می شود

هدف در خطای توست
نترس
شلیک کن !

علیرضا روشن


موضوع مطلب : علیرضا روشن

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:٠٧ ‎ب.ظ


نام تمامی پرنده هایی را که در خواب دیده‌ام ، برای تو اینجا نوشته‌ام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشته‌ام
نام تمامی شعر‌های خوبی را که خوانده‌ام
و دست‌هایی را که فشرده‌ام
نام تمامی گل‌ها را در یک گلدان آبی ، برای تو در اینجا نوشته‌ام
وقتی که می‌گذری از اینجا 
یک لحظه زیر پایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشته‌ام
و بازوهایت را ، وقتی که عشق را و پروانه را پل می‌شوند
و کفترها را در خویش می ‌فشرند
برای تو در اینجا نوشته ام
مرا ببخش ، من سالهاست دور مانده‌ام از تو
اما همیشه ، هر چه در همه جا ، در شب یا روز دیده ام
و هر که را بوسیده‌ام ، برای تو در اینجا نوشته‌ام
تنها برای تو در اینجا نوشته ام
در دوردستی و با دلبستگی

من سالهاست دور مانده‌ام از تو
و می‌روم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانه‌وار در باغ گردش کن
من بال‌های پروانه ها را هم با رنگ‌های تازه ، برای تو در اینجا نوشته‌ام

رضا براهنی



موضوع مطلب : رضا براهنی

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:٠٥ ‎ب.ظ
سرزمین پدری من مرده است
اینان سرزمین پدری مرا
در آتش دفن کرده اند
من
در سرزمین مادریم زندگی میکنم
در کلمات.

رزه آوسلندر
ترجمه: حسین منصوری


موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ :: ۳:٥٢ ‎ب.ظ
این شعر را همین حالا بخوان
وگرنه بعدها باورت نمی شود
هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان
این شعر را که ساختار محکمی ندارد
و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم
پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود
که عاشقت شدم

"لیلا کردبچه"


موضوع مطلب : لیلا کردبچه

جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ :: ٦:٥٠ ‎ب.ظ
باد می وزد
میوه نمی داند
زمان افتادن او
امروز است.

شمس لنگرودی


موضوع مطلب : شمس لنگرودی

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ

چنـــــــــان گرفتــه تو را بازوان پیچـــکی ام
که گویی از تو جدا نه،که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکــی ام

عروســـوار خیال منی که آمــده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام

همین نه بانوی شعــــر منی،که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

به نام توست که می خوانم ای شکفته ترین!
گــُلِ ســـتـــوده در آوازه ی چـــکـــاوکـــــی ام

نسیم و نخ بده،از خاک تا رها بشود
به یک اشــاره ی تو روح بادبادکی ام

چه برکه ای تو که تا آب،آبی است در آن
شـــناور است همه تار و پود جلبـکی ام

به خون خویش شویم آبروی عشق آری
اگر مــدد برساند ســرشــت بابکــــی ام

کنار تو نفســــی با فـراغ دل بکشـم
اگر امان بدهد،سرنوشت بختکی ام



موضوع مطلب : حسین منزوی / بازوان پیچکی / روح بادبادکی

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ :: ٩:٥٦ ‎ق.ظ
برای درخت‌‌های کنار جاده فرقی ندارد،

کسی که در سفرَست

می‌رود، یا می‌آید

برای من اما فرق زیادی دارند

درختان مسیری که از تو دورم می‌کند

و درختان مسیری که با تو نزدیکم.


{ کلاغمرگی / لیلا کردبچه}

 



موضوع مطلب :

جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ
 
تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است

بیژن جلالی


موضوع مطلب : صدای پای / بیژن جلالی

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ
 
هنوز
دو استکان چای می ریزم
یکی داغ برای خودم
یکی که سرد
سهم گلدان پشت پنجره می شود

"روزبه سوهانی"
 


موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!

پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!


"سید مهدی موسوی"

 

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ

موهایی
که حامل شالت شده اند
شامل حالم نمی شوند چرا ؟
( آرش ناجی)


موضوع مطلب :

شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ :: ۸:٢٩ ‎ب.ظ

هـــــــــــــمه می رســـــــــــــــــــند

جـــــــــــــــــز من،

که تو کالم گذاشــــــــــــــــــــتی.... 

"جواد باقری/تابستان 92" 



موضوع مطلب :

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ :: ٤:٥٥ ‎ب.ظ


دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
رؤیای «تو» مقابل «من» گیج و خط خطی
در جیغ جیـــــغ گردش خفّاش های پست
رؤیای «من» مقابل «تو» - تو که نیستی!-
[دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست]
دارم یواش واش... که از هوش می رَ... رَ...
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست ↓
هی دست، دست می کنی و من که مرده ام
مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!
یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب...
-«باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟!» 
من از... کمک!... همیشه... کمک!... خسته تر... کمک!!
[مامان یواش آمد و پهلوی من نشست]
-«با احتیاط حمل شود که شکستنیـــــ...»
یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!
سید مهدی موسوی


موضوع مطلب : سید مهدی موسوی

چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ :: ٧:٤٤ ‎ب.ظ
 
اگر تو باشی
همه چیز به اندازه بود
غذاها مزه داشت
چای چه قشنگ می‌درخشید
خوشرنگ و بلوری
چه خوشحال بودم من
می خندیدم در دلم مدام
خوشبخت بودم
بلندبالا!
اگر تو باشی
پنجره ها را باز می‌گذارم
که هر چه پروانه هست در جهان
بیاید توی اتاقم
و تو میان آنهمه رنگ
هنوز زیباترین باشی.


موضوع مطلب :

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ :: ۸:٥۸ ‎ب.ظ
 
خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟


فدریکو گارسیا لورکا


موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ :: ٦:۳٩ ‎ب.ظ

نمایش تمام شد،

پرده را کنار بزن،

خودت را می خواهم تماشا کنم حالا...

(رضا کاظمی) 



موضوع مطلب : رضا کاظمی

دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:٤٢ ‎ب.ظ


یک لحظه زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی ِ تو هست، می رود

شاید که اندکی بنشـیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست، می رود

کی می شود برابر تصمیمش ایستاد؟

تیری که بی ملاحظه از شست می رود

آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنارتو با دست می رود!

"رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود...

 

علی حیات بخش



موضوع مطلب :

شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ :: ٦:٤۱ ‎ب.ظ

بگذار ببوسمت،

نگران نباش
!


کسی ما را نمی بیند
،


این شعرها همه سانسور می شوند!

"رضا کاظمی"



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ :: ٢:٢٧ ‎ق.ظ

دست تو اگر بود،

دست من در جیبم نبود.

"علیرضا روشن"



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ :: ٢:٠٩ ‎ق.ظ

مرا صدا می زند

که آن یکی را

صدا بزنم...

"علیرضا روشن"



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ

photo by:javad bagheri



بزن آن زخمه

اگرچند تو را سیم از آن ساز گسسته.... 



موضوع مطلب :

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
تا نیمی از آب ، تو بودی
دچار شیوایی بلوغ
با قلبی دوخته به پیراهن من
و جایِ پایِ آخرین بوسه بر لبِ رود
با گزگزِ ماه بر بام
در تبسم روزنامه ی سوخته
ویرانی عجیب نیست وقتی،
نیمی از روز
پیکر این خانه ی با وقار
فقط ، تو بودی...

"امید نودهی" 


موضوع مطلب :

یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ

تو ستاره ای!

میروی!

و من دنباله ات که میسوزم

"جواد باقری"



موضوع مطلب : ستاره

جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ

همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند 

می‌دانند چه آدم حسودی هستم ؛

و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ...

لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند !  


نزار قبانی



موضوع مطلب : نزار قبانی

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ

پیش از آنکه معشوقه‌ام شوی

هندیان و پارسیان و چینیان و مصریان

هر کدام

تقویم‌هایی داشتند

برای حسابِ روزها و شبان

 

و آنگاه که معشوقه‌ام شدی

مردمان

زمان را چنین می‌خوانند:

هزاره‌ی پیش از چشم‌های تو

یا

هزاره‌ی بعد از آن

 

نزار قبانی



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ

و زمین 

بالاخره نفس راحتش را کشید،

من با مردنم تمام حقم را به زمین ادا کردم...


                       "رویا ذبیحی" 



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ٦:٤۸ ‎ب.ظ

فرقی نمی کند 

آبش بدهی یا نه،

رو به قبله باشد یا پشت به قبله،

 

سرش را که ببُری "می میـــــــــــــــــــــــرد"


گوسفند بیچاره.....

                                        "جواد باقری" 



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ٦:۳٧ ‎ب.ظ

ای شبــروان را مشعــله

ای بی دلان را سلسـله

ای قبـــله ی هـر قافــله

ای قـافـــله ســـالار من

 

                                "مولانا"



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ :: ٤:٥٩ ‎ب.ظ

تا کی غـــم آن خــــورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشـــــدلی گذارم یا نه

پر کن قـــــدح باده که معلومم نیست

کیــن دَم که فــــــرو برم،بــــرآرم یا نه

 

                                               "خیام"



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱:٢۳ ‎ب.ظ

قطــــار سوت می کشـــــــد،

ریلــــــــها به فنجانم رســــــیده اند

پیاده شـــو وقهـــــوه ام را شـــــیرین کن...

 

                                                  "جواد باقری"



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ

کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی؟؟

که  هرچــــــــــــــــقدر

گوش دریا را می پیچـانم

موجـت را پیدا نمی کند!

"جواد باقری" 

 

 



موضوع مطلب : دریا

چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ

از مجموعه شعر "دیوار" اشعار فروغ فرخزاد 

 

پشت شیشه برف میبارد 
پشت شیشه برف میبارد 
در سکوت سینه ام دستی 
دانه اندوه میکارد 
مو سپید آخر شدی ای برف 
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی 
چون نهالی سست میلرزد 
روحم از سرمای تنهایی 
میخزد در ظلمت قلبم 
وحشت دنیای تنهایی 
دیگرم گرمی نمی بخشی 
عشق ای خورشید یخ بسته 
سینه ام صحرای نومیدیست 
خسته ام ‚ از عشق هم خسته 
غنچه شوق تو هم خشکید 
شعر ای شیطان افسونکار 
عاقبت زین خواب درد آلود 
جان من بیدار شد بیدار 
بعد از او بر هر چه رو کردم 
دیدم افسون سرابی بود 
آنچه میگشتم به دنبالش 
وای بر من نقش خوابی بود 
ای خدا ... بر روی من بگشای 
لحظه ای درهای دوزخ را 
تا به کی در دل نهان سازم 
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را 
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد 
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم 
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد 
پشت شیشه برف میبارد 
در سکوت سینه ام دستی 
دانه اندوه میکارد 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ :: ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ

یلدا برای ما اینگونه است که
مجــــــــــــــــــــبوریم
لحظاتی بیشتر از شبهای قبل
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــابوس ببینیم.............


......................................................... 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ :: ٢:٤۸ ‎ب.ظ

انتظار،

در دکمه های پیراهن من خلاصه می شود،

وقتی تو نباشی......... 


                                                                        "جواد باقری" 



موضوع مطلب :

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ

شکوهی در جانم تنوره میکشد

گویی از پاکترین هوای کوهستان

لبالب 

قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز رقصی میکنم_

دیوانه

به تماشای من بیا...

"الف.بامداد"
گرامی باد زادروزش
 



موضوع مطلب : شاملو

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ :: ٤:٢٥ ‎ب.ظ

شب از نیمه اش میگذرد
هربار بین موهایت
فرق میگذاری
 دنباله اش را هم که میبافی
سنگ روی سنگم بند نمی آید

آخر دنباله دار میشوم!
از مجموعه(حرفهای لب مرز)
"جواد باقری" 



موضوع مطلب : دنباله دار

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ :: ٦:٠٠ ‎ب.ظ
انگار باید همیشه ماه در جیبم باشد
تا بفهمی دیوانه نیستم
تو نگران سایه ات باش
که با خورشیدی که بر سر گرفته
و می روم
دارد هی بلندتر می شود...
از مجموعه ی "حرفهای لب مرز"
"جواد باقری"


موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ :: ٤:٥۱ ‎ب.ظ
از من
تنها تکه ای مانده که لگد کوبش نکرده اند
آن هم باشد
برای پایکوبی تو........
از مجموعه ی(حرفهای لب مرز)
"جواد باقری"


موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ :: ٤:٤۱ ‎ب.ظ

آنقدر مرده ام
که
نان لای دندانهایم
کپک زده!
وسرم چنان ورم کرده که نمیتوانم
پاشویه ات کنم
تا شایدحنجره ات را وصله کنی،
دوباره برایم آواز بخوانی،
و کمی برقصیم!
از مجموعه ی ("حرفهای لب مرز")
"جواد باقری"



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ :: ٤:۱٤ ‎ب.ظ

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا....
همین فردا....

وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
شراب شعر چشمان تو
هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

"فریدون مشیری"



موضوع مطلب :

جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم، من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم
منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ..



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ :: ٥:٤٤ ‎ب.ظ

  اگر خدا هم مستجر بود


                       شاید الان خانه اش در نزدیکی ما بود...... 


                                                                                              "جواد باقری" 



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ :: ۸:۱٧ ‎ب.ظ


▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
... با آدم ها که هستم چه خوب باشند چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته می شوند. تسلیم می شوم. مودبم. سر تکان می دهم. تظاهر می کنم. می‌فهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم و این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست می‌کند. معمولا وقتی سعی می‌کنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره می‌شود که به شکل ماکارونی روحانی در می آید...! 
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

برگرفته از کتاب"هالیوود" / چارلز بوکفسکی / مترجم: پیمان خاکسار



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ :: ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ


اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه

عامه پسند - چارلزبوکوفسکی



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ

ساختمان  طبقه می زاید

                                 و

                                      پامرده تر از همیشه


                                       سنگ میخوری و پله نمیزایی........


                                                                                             "جواد باقری" 



موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ :: ٥:۳۸ ‎ب.ظ


هر روز باد می آید،

                                خدا هم بوی پیراهنت را دوست دارد. 


                                                                                               " جواد باقری" 



موضوع مطلب :

جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ



موضوع مطلب :

جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ :: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ


گونه هایت که گل میدهند،


                             زنبوری میشوم

                                      که کندویش را گم کرده است.... 

                                                                       "جواد باقری" 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ

پیله، گر پنجره داشت،

کرم،

پروانه نبود........

"جواد باقری" 

 

 

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ :: ٦:۱٢ ‎ب.ظ


کلمات فقط ساده ترین ابزارهای رفع نیاز انسان هستند و در انتقال آنچه در ذهن داریم معصوم ترین موجوداتند از ناتوانی.
به این ترتیب دنیا مجموعه پیچیده ای است از گره خوردگی سوء تفاهم ها. ناتوانی معصومانه کلمات یک سوی این رابطه مجهول است، سوی دیگر رابطه، بد فهمی و درک نادرست همان چیزی که ناقص و الزاما نا تمام بیان شده است. اکنون بنگر که از میان دو چیز ناقص چه حاصل می شود و آن را با تصاعدی به نسبت تمام گوش و زبان های عالم اندازه بگیر و ضرب کن در سوءنیت و بد گمانی سرشتی هر ذهن به سبب ترس فطری انسان از حس احتمالی خطری که از وجوه گوناگون، هستی اش را تهدید می کند؛ و تصورش را بکن در چه بهشتی به سر می بریم...!


"محمود دولت آبادی"



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ

ببین چگونه فرفره هایش در باد می چرخند

طفلک، خدا هم،

دلش برای بچگیهایش تنگ شده.....





موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ٦:٢۳ ‎ب.ظ

گاهی دستت را به من بده

تا یادم باشد هستم.....

گاهی نگاهم کن

تا ببینم...

وصدایم بزن،

که برخیزم وسیبی بچینم از باغ خدایمان

قبل از آنکه بیرونمان کنند..

((تقدیم به همسرم))



موضوع مطلب : سیب

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ٥:٤۳ ‎ب.ظ



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ٤:٤٢ ‎ب.ظ

دوستان عزیز این نوشته ی بنده در وبلاگهای مختلفی نوشته شده و حتی در سالنامه ای با عنوان "من"در سال نود چاپ شد که البته هیچگونه هماهنگی با بنده صورت نگرفته،خواهشمند است هنگام استفاده از مطلبی رسم امانتداری را رعایت فرمایید با تشکر "جواد باقری"


حاصل عشق مترسک به کلاغ
                                                                        مـــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــ 
                                             
                                       یک                                                    مـــــــــــــــــــزرعه است.
                                                                        



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ

    پوستت را می کنم


                   پوستم را می کنم 


                                      آنوقت خودم را به تو


                                                      پیوند می زنم

                                                                                                    



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:٠۱ ‎ب.ظ

دستهای آلوذه.....



موضوع مطلب : دست / آلوده / حجم

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٦:٠٥ ‎ق.ظ

انگار مرا
           
          به عقربه ی ثانیه شمار
                                   
                               
                                پیوند زده اند
                                       
                     
                                         که اینقدر نبودنت را
                                                                     
                                                                گیج می روم..... 
                                                                             
                                                                                                                                                                                                                             جوادباقری 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٥:۱٠ ‎ق.ظ

روستای باران آباد(خراسان شمالی) 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٤:٥٧ ‎ق.ظ

1.
ماه بخیل و ستاره های بی مصرف


عذای آسمان خورشیدمرده را

لکه دار کرده اند...

2.

بلند پروازترین بادبادک بازیگوش ترین بچه را بگیر

 لبخند ماه باش!

مادینه های منجمد هم پس از صدها هزار سال نمی زایند تو را

لبخند ماه باش!

سایه سوخته گرگان دندان ریخته دشت،گوسفندان گیس بریده
را به شرط  چاقو می خرند،

سایه ی سوزن سوراخت نمی کند

لبخند ماه باش...!
                                                             
                                                                      جوادباقری



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:٥۱ ‎ق.ظ

ماهی قلاب راخوب میشناسد

ولی


از آب خسته شده است.




جواد باقری
 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:۱٥ ‎ق.ظ

آنقدر منتظرت میمانم


تا زیر پاهایت



سبز شوم


جواد باقری 



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:٠٩ ‎ق.ظ
درباره وبلاگ
جواد باقری

آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست......... -------------------------------------------------- نشر مطالب تنها با اجازه کتبی نویسنده مجاز می باشد

پيوندها
نويسندگان
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای عکس و مترسک محفوظ است